ان الحسین مصباح الهدی وسفینه النجات
فرا رسيدن عيد غدير خم ،عيد عاشقان و محبان اهل بيت ، عيد الله الاكبر را بر همه غديريان تبريك و تهنيت عرض ميكنم

غدير خم
پدر پير تاريخ ، بسيار شگفتيها به چشم ديده است و بسيار رويدادهاى ارزشمند و عظيمى را به ياد دارد كه فراموش نا شدنى و بى مرگند. اما از اين ميان ، چيزهايى را به خاطر دارد كه از ويژگيهايى ارزنده تر برخوردارند:
از ميان همه سر گذشتها و سرنوشتها، تاريخ اسلام
از ميان همه پيامبران ، محمد (ص)
از ميان همه امامان ، على عليه السلام
و از ميان همه حوادث ، غدير را
و غدير بالاترين و والاترين رخداده اى است كه در رابطه با بافت اسلام راستين و خواسته ژرف نبى اكرم (ص ) ظهور و بروز كرده است .
غدير تجلى اراده خداوند است ، غدير نقطه تاملى در تاريخ است ، غدير يك مكان محدود نيست ، غدير بى منتها و جاودانه است . غدير روح جهان و انسان است ، غدير زنجيره تداوم ايمان است ، غدير لحظه هاى هيجان حيات است ، غدير شكوه تاريخ است ، غدير تلاوت آيه هاى رهايى بشر است ، غدير قدرت اسلام و جانمايه اعتلاى بشريت است ، غدير فرودگاه موكب مقدس پيامبر خدا و قرارگاه فرماندهى سپاه توحيد در كل هستى است ، غدير نبض حيات و راوى شور و شادمانى و شگفتى و سرور است .
باشد تا پيمان و لايتمان را با صاحب اين روز محكمتر نمائيم .
اكنون سال دهم هجرت است ، اينك پيامبر خدا پس از ده سال تلاش خستگى ناپذير، ده سال مجاهدت و ايستادگى ، ده سال تبليغ در مدينه عزم آن دارد كه به خانه خدا برود. پيشتر از اين رسول خدا (ص )، طى اعلاميه اى مردم را به زيارت كعبه خوانده است و حالا هزاران نفر از مشتاقان حرم به انتظار نشسته اند تا با پيامبر (ص ) به راه افتند.
بيست و ششمين آفتاب ذى اقعده سر بر آورده و كاروان مسلمآنان به سوى خانه خدا پيش ميرود. در آنجا محمد (ص ) مراسم حج را به مردم آموزش ميدهد. آنجا نمايشگاه قدرت اسلام ، شكوه ايمان ، برادرى و برابرى همه اقشار مسلمان بود. همه با يك رنگ و با يك سخن در پيشگاه خدا بودند، بى هيچ نشانه اى براى شناخت فراتر از فروتر، همه همسان ، همه برادر، همه فرزندان يك آب و خاك !
در راه بازگشت ، كاروانيان آخرين حج حجه الوداع ميروند تا در پى عبادتى بزرگ بهمراه پيامبر مهربان ، باره توشه اى از معنويت زيارت خانه خدا به شهر و ديار خويش باز گردند. هم اينك هشت روز از قربان عيد اضحى ميگذرد و بيست و سه روز است كه از زن و فرزند، دورند.
به شوق ديدار خانواده واديها را يكى پس از ديگرى در مى نوردند و اينجا جاى جدا شدن است ، راه عراق و مصر و مدينه ، هر كدام از سويى كناره آبگير خم .
ناگهان پيامبر (ص ) فرمان ايست ميدهد. قلبها در سينه ها مى تپد، مردم با هم نجوا ميكنند و از يكديگر ميپرسند كه چه پيش آمده است ؟ كسى نميداند! اينك اين پيك آسمانى است كه بر رسول خدا (ص ) فرود آمده :
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ، و الله يعصمك من الناس ، اى پيامبر: آن را كه از پروردگارت بر تو فرود آمده ، برسان ، اگر نكنى پيامبريش را به انجام نرسانده اى ، خداوندتر از (آسيب ) مردم دور خواهد داشت .
اين كدامين سخن است كه ميبايد بى هيچ درنگ و سستى ، در چنين موقعيتى حساس و در اين بيابان ، و در اين گرماى توانفرسا، براى جمعيتى كه از رنج سفر خسته اند، بيان شود؟
اينجا مسئله فردا مطرح است . مگر ميشود كه پس از پيامبر، جامعه بدون رهبر بماند؟ مگر ميشود كه رسالت ، امامت را به دنبال نداشته باشد؟
فرمان محكم است و فرصت بسيار اندك ، آنها كه پيش رفته اند باز ميگردند به انتظار ديگران كه از پى مى آيند، نماز ظهر را ميخوانند، آنگاه روى تخته سنگهاى جهاز چند شتر نهاده ميشود. پيامبر رحمت بر فراز اين بلندى ، خطابه تاريخى خود را آغاز ميكند. نفسها در سينه حبس است و همه سرا پا گوش .
پيامبر پس از ستايش خداوند، از آخرين سال حيات خويش خبر ميدهد.
آنگاه رو به مردم ميكند و مى افزايد: اى مردمى كه در اينجا هستيد، درباره من چه مى انديشيد؟ همه پاسخ ميدهند كه اى پيامبر! به راستى كه رسالتت را به خوبى انجام دادى . خدايت جزاى خير دهد.
رسول گرامى ميفرمايد: آيا گواه هستيد كه آفريننده اين جهان خداى يكتاست و محمد (ص ) بنده و فرستاده اوست ؟ و آيا شهادت ميدهيد كه بهشت و دوزخ و مرگ و قيامت حق است و مسلم است و انكار ناپذير؟
مردم يكصدا ميگويند: درست است اى پيامبر!
و نبى اكرم سر بر آسمان بلند ميكند كه : خداوندا تو خود گواه باش
پيامبر آنگاه اينچنين ادامه ميدهد:
آنى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عتراتى اهل بيتى و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض ، فلا تقد مواهما فتهلكوا و لا تقصروا عنها فتهلكوا و لا تعلموهم فانهم اعلم منكم .
مردم ! من گر چه از ميان شما ميروم ، اما دو چيز گرانمايه برايتان به جاى ميگذارم ، يكى كتاب خدا قرآن و ديگرى اهل بيت و عترتم را كه مفسران و معلمان كتابند اين دو از هم جدائى ندارند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند، هر كس به اين دو توسل و تمسك جويد و پيرو آنها گردد، نجات و رهايى يابد و. آنكس كه بدينها پشت كند، هلاكت يابد، كسى كه به اين دو تمسك نموده و كتاب و عترت را راهنماى خويش سازد هرگز گمراه نخواهد شد، مباد مباد كه اين دو چيز ارزشمند را از دست بدهيد!
سپس دست على عليه السلام را ميگيرد و آنچنان آنرا بلند ميكند، كه سپيدى زير بغل هر دو نمايان ميشود. آنگاه مى افزايد: چه كسى بر مومنين در ارزيابى مصلحتها و شناخت و تصرف در امور سزاوارتر است ؟ همه يك سخن ميگويند: خدا و پيامبر دانا ترند. رسول گرامى (ص ) ميفرمايد: آيا من به شما از خودتان اولى و سزاوارتر نيستم ؟ و همگان يكصدا پاسخ ميدهند كه : چرا چنين است .
در اينجا پيامبر (ص ) منشور آسمانى و مقدس خلافت و ولايت را بدينگونه باز ميخواند:
من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه احبب من احبه و ابعضه و انصر من نصره و اخذل من خذله .
آنكس را كه من مولايم ، على نيز مولاى اوست . خداوندا! آن كس كه على عليه السلام را دوست (و پيرو) است دوست بدار! هر كه على را دشمن بدارد، دشمن بدار! يارى كن هر كه را ياريش دهد بى ياورش گذار، هر كه او را يارى نكند!
و بدينگونه زمامدار آينده اسلام ، از سوى آورنده اين دين و به فرمان خداى آن به عنوان حاكم سرنوشت جامعه تعيين ميشود.
رسول اكرم ، در اين سخنرانى طولانى ، صفات و مشخصات على عليه السلام را به مردم مى شناساند و مسير زندگى را نشانشان داده ، حجت را تمام ميكند و پى درپى آنان را از مخالفت با على عليه السلام كه همان مخالفت با خدا و رسول است ، بيم ميدهد.
آفتاب هيجدهم ذى الحجه از ميان آسمان دورتر رفته است ، نزديك چهار ساعت است كه پيامبر خدا با وجود سالمندى و خستگى سفر، همچنان سخن ميراند و اتمام حجت ميكند. رسول خدا به پايان خطبه رسا و غرايش رسيده است . ناگهان خاموش ميشود. چيزى نميگذرد كه دگر باره فرشته وحى فرود ميايد و پيامبر (ص ) با زيبايى چنين ميخواند: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الا سلام دينا.
امروز آيين شما را برايتان كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام ساختم و اسلام را دين شما قرار دادم .
الله اكبر، آرى اى مردم ، دين خداوند كامل شد و پرودگار به رسالت من و امامت على خشنود شد، آنگاه در برابر درياى جمعيت ، شاد از انجام رسالت و امامت على خشنود شد، آنگاه در برابر درياى جمعيت ، شاد از انجام رسالت الهى از منبر پايين ميميد، مردم گروه گروه رهسپار بيعتند، با اين انديشه كه اين نخستين بار نبود، گر چه بلندترين و رساترين و همگانى ترين بود.
پيشتر نيز در نخستين روز اعلام آشكار پيامبرى يوم الانذار خليفه اش دانست ، در جنگ خندق تمامى ايمانش خواند، در نبرد خيبر قلعه گشا بود، در پيكار احد لافتايش سرود، در حديث منزلش با هارون وصى موساى پيامبر سنجيد و حديث مدينه العلم ، دروازه دانشش ناميد و بارها و بارها اسد الله ، عين الله ، خليفه الله و سيف الله اش لقب داد و...
و راستى هم كه منصب والا و مقام الهى خلافت را چه كسى ميتوانست به دست گيرد جز برادر پيامبر، پيشواى آزادگان ، كشنده فاجران ، پدر امت ، در شهر علم ، دوستدار خدا، پرچمدار آزادى ، احياگر سنن پيامبر (ص ) فرياد عدالت انسانى ، ياور ستمديدگان و مظلومان ، سر پرست بيوه زنان و يتيمان ، شير صحنه هاى نبرد، بنده اى نا چيز در مقام عبادت حق ، وارسته اى از همه آنچه غير خدايى است ، داناترين مرد روزگار، همسر زنى چون فاطمه ، راستگويى بى نظير و درستكردارى بى مانند، اولين مومن به خدا و پيامبر، وارث رسول (ص ) ، فداكارى بزرگ ، جان پيامبر، ياور هميشه حق ، وفادارى مردى به عهد خداوند، پايدار مردى در اجراى او امر حق ، روشن دلى بينا و با بصيرت ، نادرى از نوادر گيتى ، مظلومى از تبار خروشندگان عليه ستم ، عدالت گسترى از همه عادلتر، مفسر و مبين قرآن كريم ، فاروق (تميز دهنده و جدا كننده ) حق و باطل ، و...
آرى جز او به اجرا در آورد و هرگز و هرگز كوچكترين لغزش و كوتاهى از او ديده نشود؟ راستى اگر على عليه السلام نبود، كسى يافت ميشد كه گام در راه پيامبر بردارد؟ تاريخ خود گواه صادق است .
ارزيابى كنيد كه چه كسى ميتوانست مثل او زمينه رهبرى سياسى و اجتماعى خود را بر قوانين اساسى قرآن بنا بگذارد.
جز على عليه السلام چه كسى ميتوانست در تامين عدالت اجتماعى ، به آن اندازه تلاش ورزد كه برادر خويش را با ديگران به يك چشم بنگرد و يا به هنگامى كه در بيت المال دارد به بررسى كارهاى مردم مى پردازد و كسى ميايد كه با وى كارى خصوصى دارد، شمع بيت المال را خاموش كند كه اين مال همه است و نبايد براى كارهاى شخصى از ميان برود.
اينها بود كه شخصيت على عليه السلام را به جهانيان نشان داد و نمونه يك انسان كامل اسلام را در پيش روى جوامع گذاشت .
و اين همه والايى و اجراى دقيق حق و عدالت بود تا ديگران را وا دارد كه درباره اش بگويند:
قتل فى المحراب عبادته لشده عدله على كشته عدالت خود شد.
و اينك او، آن بزرگ ، نگران من و تو ميباشد، اميد آنكه ، اگر فرداى قيامت در پهنه رستاخيز عظيم قيامت بازش ديديم و از ما پرسيد كه در مقام شيعه من چه كرده ايد، پاسخ آبرومندانه اى داشته باشيم ، خدا كند كه چنين شود!
Mahdijan1429.blogfa.com
در جلسات قبل به اينكه معصوم رو فقط معصوم مي تونه بشناسه و قدر معصوم رو فقط معصوم خواهد دونست ، اشاراتي داشتيم . در جلسه قبل هم راجع به قدر حضرت فاطمه زهرا (س) ، هر چند خيلي مختصر ، صحبت شد و همين طور گفته شد كه چهارده معصوم براي ما ، وجودهاي غيرقابل درك و وصف نشدني هستند كه به هيچ وجه ما نمي تونيم كل وجود اونها رو بشناسيم . لذا هيچكدوم از ما قدر اونها رو نخواهيم شناخت و چون قدرشون رو نمي شناسيم ، لياقت ارتباط نزديك با اهل بيت رو نداريم . حالا ، اين ارتباط نزديك يعني چي ؟ يعني جزء اصحاب سِر ( اصحاب با خبر از اسرار اهل بيت ) بودن . حتي خود اونهايي هم كه مثل سلمان صاحب سِر بودن ، بعضي چيزها رو در بعضي جاها از پيغمبرr و اميرالمؤمنين نمي شنيدند !
حالا ، ما امشب اومديم سالگرد ازدواج بالاترين دليل خلقت . امشب سالگرد ازدواج حضرت صديقه كبري (س) هست كه هفته گذشته در وصف ايشون چند حديث براتون روايت كردم . حالا بايد ببينيم چي كسي بايد با فاطمه ازدواج كنه ؟!
خب ، در روايت آمده كه اولين كسي كه به خواستگاري حضرت صديقه كبري (س) اومد ، ابابكر بود . ابابكر خواستگاري كرد و پيغمبر فرمودند : “ نه ” نفرمودند : دخترم راضي نيست . يا به فلان دليل . فقط فرمودند : “ خواستگار حضرت صديقه كبري(س) خيلي از شما بالاتر هست . ” بعد فرمودند : “ منظورم از خواستگار اون كسي نيست كه مياد و مي خواد با حضرت فاطمه (س) ازدواج كنه . منظورم اون كسي است كه مياد و فاطمه زهرا (س) رو براي كس ديگه اي خواستگاري مي كنه . ” كساني كه به خواستگاري اومده بودند براي ابابكر ، گفتند : يعني ما بريم و كس ديگه اي رو به خواستگاري بفرستيم ؟ پيغمبر فرمودند : “ نه ، منتظرم تا خداوند كه اين كوثر رو به من عنايت كرده ، خودش هم براي اين كوثر ، دامادي انتخاب كنه و حضرت فاطمه زهرا (س) رو براي اون خواستگاري كنه . ”
دومين نفري كه به خواستگاري حضرت فاطمه زهرا (س) اومد ، عمربن خطاب بود . خب ، اون هم همون جواب قبلي رو گرفت و اصرار زيادي هم كه كرد ، فايده اي نداشت . كه البته اينها به دليل مصالح سياسي هم بود ، كه به خواستگاري مي اومدند . چون اونها مي خواستن شخص اول بعد از پيغمبر باشند و فكر مي كردند اون قرب لازم رو كه بايد داشته باشند ندارند و لذا گفتند : شايد بهترين راه اين باشه كه به خواستگاري حضرت فاطمه زهرا (س) بريم .
يه روز پيغمبرآقا اميرالمؤمنين را صدا زدند و فرمودند : “ علي جان ! چيزي مي خواي به من بگي ؟ ”
آقا اميرالمؤمنين سرخ شدن . حجب و حياي اميرالمؤمنين کل چهره شون رو برافروخته كرد . پيغمبراكرمr فرمودند كه : “ علي جان ! خدا ، ( خودِ خدا ) به جاي تو فاطمه مرا براي تو خواستگاري كرده است ! ” و گويا تو هم به اين امر مايلي . يعني خواستگاري فاطمه (س) وحي بوده ، چون خودِ خدا خواستگاري كرده است . اميرالمؤمنين سكوت كردند . پيغمبر فرمودند : “ خب ، اين علامت رضايت است . شرم و حيا مانع شد كه علي در اين رابطه در حضور پيغمبر رفي بزند . بعد پيغمبر فرمودند : “ فلان روز بيا و قراري گذاشتن . ”
( همين قراري كه ما مي ذاريم ، مثلاً مجلس بله و برون . ) بعد در اون موقع اومدن و صحبت شد . پيغمبر فرمودند كه : “ من بايد از دخترم فاطمه (س) هم سؤال كنم . ” راجع به مهريه و غيره سؤال شد . آقا اميرالمؤمنين فرمودند : “ هر چه فاطمه (س) بخواهد ، آيا با فلان مطلب حاضر است ؟ ” پيغمبر فرمودند : “ دخترم ! حاضري با اين مهريه به عقد عليدر بيايي ؟ ” حالا ، به همون مقدار مهرالسنه اي كه مي گن چهارده مثقال نقره بود كه با پول الان حدوداً مي شه صد هزار تومن . حضرت زهرا (س) فرمودند : “ من به علي كه راضي ام . اما مهر براي من كافي نيست . ” فرمودند : چه كنيم ؟ مبلغ رو ده برابر كنيم ؟ مجدداً فرمودند : “ نه . به علي كه راضي ام اما اين مهر براي من كافي نيست . ” هر چقدر مبلغ رو بالاتر بردن ، حضرت زهرا (س) فرمودند : “ من اصلاً اشكالم تو مبلغ مهر نيست . ” فرمودند : خب ، خودت بگو . چه چيزي رو به عنوان مهر مي خواي ؟ حضرت زهرا (س) فرمودند : “ من دو تا مهريه مي خوام . ” حالا كه خدا خواستگاري كرده ، خودش مهر من رو بده .
بعد فرمودند : “ يكي اينكه در روز قيامت من اجازه داشته باشم به محبان خودم ، به شيعيان خودم ، يعني اونايي كه من رو دوست دارن ، كمك كنم و نجاتشون بدم . ( ببينيد ! در اول عاشقانه ترين ازدواج بشريت از ازل تا ابد اين مي شه مهر فاطمه (س) ) چقدر اين ديد ، الهي و ملكوتي و مهربان هست كه مي فرمايد : “ مهرم رو نجات گناهكارهاي امتم قرار مي دهم . ”
خداوند وحي فرمودند كه : “ راضيم ” فاطمه (س) داره درخواست مي كنه ، پس راضيم ! پيغمبراكرم فرمودند : “ مهر دوم شما چيه ؟ ” حضرت عرض كردند : “ مي خواهم كه آبهاي عالم را مهر من قرار بدهند . ” كه پيغمبراكرم اينجا اين اختيار رو دادن . پس آبهاي عالم مهر فاطمه (س) است . خب ، اين آبهاي عالم به اصطلاح ، يه حالت ظاهري داره كه درياها و درياچه ها و رودها رو شامل مي شه . كه اين حالت ظاهري آب هست و بعضاً در روضه ها ، ازش استفاده مي كنن كه آب فراتي كه مهر فاطمه (س) بود بر روي ابي عبداللهبسته شد . اما جنبه باطني اين آب چيه ؟ اين “ ماء ” ، اين آبي كه مي گن ، اون آبي هست كه در قرآن مي فرمايد : “ و من الماء كل شيء حي ” يعني خدايا ! يك تبلور و جلوه اي در من و نام من قرار بده كه نام من مانند آب ، همه گنهكاران و همه انسانها رو زنده كنه .
لذا ، نام صديقه كبري (س) كه مياد ، اصلاً دلها مي لرزه . امام صادق مي فرمايند : همه مردم وقتي مشكلي دارن به ما اهل بيترجوع مي كنن و ما 13 نفر وقتي مشكلي داريم به مادرمون فاطمه زهرا (س) رجوع مي كنيم . اين دومين مطلب مهريه بود .
بعد بحث جهيزيه شد كه فاطمه زهرا (س) جهيزيه شون رو نشون دادن . ( حالا اگه بخوام امشب دقيقاً نحوه ازدواج حضرت زهرا (س) را براتون بگم ، شايد اينجا ( از نظر اشك ) بشه شب شهادت حضرت زهرا (س) . ) براي اينكه اين ازدواج خيلي عجيبه ! حالا ، اشك هم كه فقط اشك درد نيست ، بعضي وقتها اشك مهر هم هست ، اشك شوق هم هست ! خانم (س) فرمودند : “ من اينها رو دارم . ” بعد نگاه كردن ، ديدن خيلي ساده است . يه دستاس هست ( دستاس هم همون آسيابهاي دستي است كه يه مشت گندم مي ريزن و خورد مي كنن . ) سه ، چهار تا كاسه گلي ، چند تا قاشق گلي و يه زير انداز ( همون كساء معروف ! ) يعني اين زيرانداز هم فرش ، هم رختخواب و هم كفپوش خونه فاطمه (س) بود . و يه رو انداز ، نه يه دونه پتو . يعني با زبان امروز ، يه پارچه ، يه ملحفه . حضرت زهرا (س) فرمودند : “ اين جهيزيه منه ، علي به اينها راضي هست ؟ ” آقا خنديدند و فرمودند : “ فاطمه (س) كه بياد تو خونه من ، ديگه دنيا و آخرت وارد خونه من شده ، من كِي ديگه به اينها نگاه مي كنم ؟ ” ( آخه ، فاطمه (س) مي خواد بياد تو خونه من ! ) ـ پس امام عليفرمودند : “ بله من راضي هستم . ”
بعد پيامبر rسؤال فرمودند : “ علي جان ! حالا ، تو چي داري ؟ ” امام عليعرض كردند : “ آقا ! من از مال دنيا فقط يه سپر و يه زره دارم . هيچي ديگه ندارم . ” ( ببينيد ! عليبا اون همه عظمت از مال دنيا فقط همين ها را داره ! ) كه البته بعد از قضيه ازدواج ديگه حضرت علياونها رو هم نداشت . چون كه در اونجا پيغمبرr فرمودند : “ وقتي كسي فاطمه (س) رو داره نه سپر مي خواد و نه زره . ” اين دو تا رو هم بفروش و خرج عروسي و خونه گرفتن و وسايل خريد براي زندگي كن . در يكي از روايت اومده كه پول زره و سپر 30 درهم شد . ( اصل زندگي سعادتمند عشق و تفاهم است ) بالاترين جلوه عشق در عشق بين عليو فاطمه (س) است . چون در تاريخ ، اين تنها ازدواجي است كه هر دو طرف معصومند . و تنها معصومه تاريخ حضرت فاطمه (س) است . خب با اين اوضاع و احوال كارها درست شد . حالا مي خوان خطبه بخونن . الله اكبر ! جبرئيل امين نازل شد . عرض كرد : “ يا رسول الله ! من اومدم از عليو فاطمه (س) وكالت بگيرم . خود خدا در عرش قرار هست كه خطبه رو جاري كند . ( خود خدا ! ) خداوند خودش خطبه رو در عرش جاري كرد و صيغه رو خوند . و اونجا در عرش اين پيوند بسته شد . همه ملائكه ( به سبك خودشون ، نه مثل ما ) تمام عرش را زينت كردن . عده زيادي از ملائكه ، بخاطر اين پيوند ، سجده شكر كردن و اونجا چقدر پاي كوبي و خوشحالي بود . يعني اين روز ، اينقدر مهمه كه با ازدواج اين دو معصوم ، خداوند بعنوان همون هديه اي كه مهمونها به عروس و داماد مي دن يك در به درهاي رحمت خودش اضافه كرد . فقط به خاطر ازدواج علي و فاطمه (س) . امشب اينجوريه ، لذا ما امشب يه عروسي عادي نيومديم . امشب به جشني اومديم كه يكي از علما و اساتيد ما ، مي فرمودند :
“ هر كس در شادي امشب شركت كنه ، گويا ده بار حج واجب انجام داده . ” و خب مي دونيد كه بعد از انجام حج واجب هم آدم مثل اينكه دوباره متولد شده و گناهي هم نداره . امشب اينطوريه . اين وضعيت فاطمه (س) است . اين وضعيت اين ازدواج است .
زندگي علي و فاطمه (س) مي خواد شروع بشه حالا ديگه با هم محرم شدن . ( ببينيد ! اين نكته چقدر لطيفه ) حضرت عليبا پيغمبر rپسر عمو بودن ، قوم و خويش بودن ، علي به خانه پيامبرr رفت و آمد داشت ، علي اينقدر محرم بود كه شب ليله المبيت در بستر پيغمبرr خوابيد . با اين اوضاع و احوال مي بينيم كه اين اتفاق مي افته . پيغمبر r رو كرد به عليو فرمود : “ يه قدم ديگه مونده . ” اون چيه ؟! ـ در شرايط خواستگاري و ازدواج اينه كه روي همسر را بايد ببينند ديگه . پيغمبر r روي حضرت رو كنار زدند و فرموند : “ علي جان ! اين فاطمه من است . ” يعني علي تا اون لحظه فاطمه (س) را نديده بود . در تاريخ مي نويسند علي شروع كرد به لرزيدن . بعداً در تاريخ امام علي اينجوري نقل مي شه كه آقا فرمودند : “ وقتي فاطمه (س) رو ديدم از همه دنيا با همه زيبايي هايش سير شدم . ” هر چه زيبايي هست ، تو وجود فاطمه (س) هست .
خدا بعضي از اين دشمنان اهل بيت رو لعنت كنه . يه جملات وقيحانه اي مي گن كه نهايت بي شرمي است . من توي يكي از كتب برادران اهل سنت ديدم كه يكي از مغرضين اهل سنت نوشته بود كسي بخاطر زيبا نبودن چهره فاطمه زهرا (س) به خواستگاري ايشان نمي رفت و پيامبرr مجبور شدن كه پسر عموشون رو به خواستگاري دخترشون بببرن !! در صورتي كه معصومين ما بالاترين جلوه خلقت خدا هستند . امام صادق مي فرمايند : “ چهره مادر ما ، فاطمه (س) به گونه اي است كه تمامي حورالعين به او رشك و حسد مي ورزند . ”
اميرالمؤمنين فرموند : “ تا چشمم به چهره فاطمه زهرا (س) به اون همه زيبايي صورت با نورانيت عجيب سيرت همراه شده بود افتاد از همه دنيا سير شدم . ” همين جا اين جمله رو فرمودند :
برو به كار خود اي دون كه در ديار علي به عالمي نفروشند مويي از زهـــرا
بسم الله الرحمن الرحيم
"والعصر ان انسان لفي خسر "
اين آن لحظه ايست كه ما در خسرانيم ،چه مومن ،چه كافر ، چه خوب ، چه بد چه و چه وچه . . . . . . . ، كه از آن جمال بي مثال و آفتاب وصال بدوريم و محروم ، ماييم كه در صحراي بي آب و علف دنيا ، غريب و بي كس فتاده ايم و دست غفلت بدل نهاده، هر كس سويي فتاده .
افسوس و هزاران آه جانسوز ، كه خود نمي دانيم از چه منبع فيضي محروميم و گرفتار بيماري غفلت ، و همه و همه در خسران جبران ناپذيريم كه اين ايام فراق ايام بي حاصلي است و به قول شاعر : اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود همه در خسران و بي حاصلي و بي خبري هستيم در طبقات و سنخيات مختلف يكي به ماديات ، ديگري با ملك و زمين و مال ، سه ديگر با منال و ميراث و عيال ، و آن ديگري به نماز و تقوا و دستار و اين يكي به كفر و ناسزايي و شهوات واين همان " اكثرهم لا يومنون " و " اكثرهم لا يعلمون " و هزاران"اكثرهم " ديگر قران ، و مگر نه اين است كه ما نيز جزيي از آن " اكثرهم " هستيم .
و من در اين وادي كثرت نفي ها بخود ميگويم : ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند و لياقت خود را بهتر از اين وصف نتوانم كرد كه : اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست عرض خود ميبري و زحمت ما مي داري من كه خود ميدانم و خداي دانايان ، كه در چه خسراني هستم و سر فرو برده وادي وصالم كه از چه مهلكهء خسراني بيرون آمدم ومن ميدانم كه انسان شدن در اين عصر لجن و پيشرفت و تكنولوژي ، و نزد اين انسان پيشرفته مرموز كثيف و حيله گر واين پايي كه در گل خسران گير كرده ، محال است . اين همان انساني است كه به رنگ و آب وخال و خط خسران اراسته شده است . و اما در اين وادي سرگرداني و دلواپسي ، غربت و بي كسي ،كسالت و تكرار ، بيم وياس ونااميدي ، در اين سراي بي كسي ، كه كسي به در نمي زند، ودر اين زمستان سرد ، كه سقف آسمان كوتاه شده وهوا و فضا دل تنگ شده ، و همه به اكراه دست دوستي و يكرنگي و ...... از بغل بيرون مي آورند و در اين شب ظلماني كه جز پيش پا را ديد ، نتوان . تكيه اميدي هست ، كران آرامشي هست ، كس خبر كننده اي هست ، بهار خوش و خرمي هست ، دست بت شكني از تبار ابراهيمي هست ، وفجر صادقي هست ، نور اميدي هست كه صبح هاي كاذب را در هم مي شكند وشب ظلماني را مي برد . و امروز همه اميدوار ، همه و همه ، نااميد و بااميد ، متقي وكناهكار ، مومن و كافر ، درستكار وبدكار ، متحجر و مدرنيسم ، پيشرفته وجهان سوم ، وامروز بيشتر از هر زمان ديگر كمبود آفتاب وجودت ، در شب لبريزي طاقات احساس مي شود امروز دو جهان پيشرفته و عقب افتاده به يك تفاهم مبارك از دو راه متفاوت رسيده اند و آن كمبود منجي مقدس برتر است .
و خواهد آمد آنكه شفيع بلا واسطه درگاه غافر است و افسوس كه آمدنش چون قبر مادرش نامعلوم . چه آمدن با شكوهي كه من افتاده در منجلاب ، كه بوي تعفنم خودم را نيز آزار ميدهد ، اميدوار . چه آمدن به موقعي ، كه انسانهاي افتاده در عصر مدرنيسم ، سخت به كشفش نيازمند ، وچه آمدن كيميا واري كه انسانهاي ماشيني مسخ شده ،در وادي خسران و زيانكاري ، نيك نيازمند تعمير و برگرداندن به عهد بوق وحجر، عهد صفا و يكرنگي ، عهد وفا و پيمان ، عهد صلح و ديگر خواهي ، نفي خودپسندي ، عهد نوع دوستي و بشريت دوستي ، كه : " بني آدم اعضا يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوي بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار وچه آمدن آرامش بخشي كه"الا الذين آمنو و عملو الصالحات و تواصو باالحق و تواصو باالصبر " در ميان اين عصر لجن و انسانهاي پيشرفته بي دين و قيد ويا متحجر زبان نفهم ، با داروي صبر و تمسك به حق ، وصالت را به شيريني دكان حلوايي لمس خواهند كرد كه ديگر كار از چشيدن گذشته است از بس تلخكامي به دهن كه چه عرض كنم از سر هم بالاتر زده . امروز همه چهره ها گرد آلود ياس و نااميدي اند ، گيجي و سرگشتگي ، رداي نازيباي تن انسانهاست ، تنفر از هم نوع و پناه بردن به حيوان براي همدم و همراهي ، نشانه تنهايي آشكار انسانهاست .
امروز بيش از هر زمان ديگر انسانها نيازمند آب حيوانند ، بيش از هر زمان ديگر نيازمند وجود خضر مانند تو براي رسيدن به آب زلال حياتند . امروز بيش از هر زمان ديگر ، نيازمند آب زلال و گواراي دوستي و محبتيم ، نيازمند سخنان سحر آميز و جان بخشيم ، نيازمند سنگ صبور گله مندي هاي روزمره زندگي مانيم . نيازمند انسان خدا گونه ايم ، نازمند دست بت شكن ابراهيميم ، نيازمند دست مشعشع موسي ايم ، نيازمند نفس مسيحايي عيسي ايم ، نيازمند زبان حقگوي عيسي ايم ، نيازمند و تشنه تر و مستسقي تر شبه محمديم ، تشنه " خلق العظيم " گونه محمديم ، نيازمند اسوه زنده حسنه ايم ، نيازمند انسان كامل كننده اخلاقيم و در يك كلام نيازمند كامل كننده ال محمديم . واين شرح حال من بود و اما تو ........ واما تو بايد بيايي كه از جنس نوري و منتظر ظهور ، بايد بيايي كه تويي تفسير عشقهاي ناتمامم ، وتويي گره گشاي عقده هاي ناگشوده ام ، و تويي جولانگاه عشق سرگشته ام ، و تويي خواننده دفتر سينه ناگشوده ام ، و تويي بخشايشگر گناه نابخشوده ام ، و تويي آن دريايي كه منم قطره وامانده از او ، كه چركين گشته ام : تو با مني ام من از خودم دورم چو قطره از دريا من از تو مهجورم اما،مايه ي اميد اين است كه دريا بديها را در خود حل مي كند و تنها تويي، كه تو مانده اي و مسخ نشده اي تنا تويي كه عيارت كم نشده ، تو مانده اي كه معيار تمام انسانيت باشي ، و تو مانده اي كه اميد بماند ، وتومانده اي كه بن بست نابود شود . و تو بمان كه اين من و منم ها ارزش ماندن ندارند ، و تو بمان و سكان عشق را هدايت كن ، و اميد انسان مدرن سرگشته باش ، و تو بمان و تو بمان و تو بمان ..........................................
اگر در مورد امام زمان بیشتر میخواهید اینجا کلید کنید
|
|||
چنانکه گفته شد، از آنجا که امام جواد نخستین امامی بود که در خرد سالی به منصب امامت رسید (1) ، حضرت مناظرات و بحث و گفتگوهایی داشته است که برخیاز آنها بسیار پر سر و صدا و هیجان انگیز و جالب بوده است. علت اصلی پیدایش این مناظرات این بود که از یک طرف، امامت او به خاطر کمی سن برای بسیاری از شیعیان کاملا ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانایان شیعه بر اساس عقیده شیعه هیچ شک و تردیدی در این زمینه نداشتند) ازینرو برای اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانی از آن حضرت میکردند. از طرف دیگر، در آن مقطع زمانی، قدرت «معتزله» افزایش یافته بود و مکتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حکومت وقت در آن زمان از آنان حمایت و پشتیبانی میکرد و از سلطه و نفوذ خود و دیگر امکانات مادی و معنوی حکومتی، برای استواری و تثبیتخط فکری آنان و ضربه زدن به گروههای دیگر و تضعیف موقعیت و نفوذ آنان به هر شکلی بهره برداری میکرد. میدانیم که خط فکری اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذیر بشری افراط مینمود: معتزلیان دستورها و مطالب دینی را به عقل خود عرضه میکردند و آنچه را که عقلشان صریحا تایید میکرد میپذیرفتند و بقیه را رد و انکار میکردند و چون نیل به مقام امامت امت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بین آنان قابل توجیه نبود، سؤالات دشوار و پیچیدهای را مطرح میکردند تا به پندار خود، آن حضرت را در میدان رقابت علمی شکستبدهند! ولی در همه این بحثها و مناظرات علمی، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهای قاطع و روشنگر، هر گونه شک و تردید را در مورد پیشوایی خود از بین میبرد و امامتخود و نیز اصل امامت را تثبیت مینمود. به همین دلیل بعد از او در دوران امامتحضرت هادی (که او نیز در سنین کودکی به امامت رسید) این موضوع مشکلی ایجاد نکرد، زیرا دیگر برای همه روشن شده بود که خردسالی تاثیری در برخورداری از این منصب خدایی ندارد. مناظره با یحیی بن اکثم (2)وقتی «مامون» از «طوس» به «بغداد» آمد، نامهای برای حضرت جواد-علیه السلام-فرستاد و امام را به بغداد دعوت کرد. البته این دعوت نیز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهری و در واقع سفر اجباری بود. حضرت پذیرفت و بعد از چند روز که وارد بغداد شد، مامون او را به کاخ خود دعوت کرد و پیشنهاد تزویج دختر خود «ام الفضل» را به ایشان کرد. امام در برابر پیشنهاد او سکوت کرد. (3) مامون این سکوت را نشانه رضایتحضرت شمرد و تصمیم گرفت مقدمات این امر را فراهم سازد. او در نظر داشت مجلس جشنی تشکیل دهد، ولی انتشار این خبر در بین بنی عباس انفجاری به وجود آورد: بنی عباس اجتماع کردند و با لحن اعتراض آمیزی به مامون گفتند: این چه برنامهای است؟ اکنون که علی بن موسی از دنیا رفته و خلافتبه عباسیان رسیده باز میخواهی خلافت را به آل علی برگردانی؟ ! بدان که ما نخواهیم گذاشت این کار صورت بگیرد، آیا عداوتهای چند ساله بین ما را فراموش کردهای؟ ! مامون پرسید: حرف شما چیست؟ گفتند: این جوان خردسال است و از علم و دانش بهرهای ندارد. مامون گفت: شما این خاندان را نمیشناسید، کوچک و بزرگ اینها بهره عظیمی از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نیست او را آزمایش کنید و مرد دانشمندی را که خود قبول دارید بیاورید تا با این جوان بحث کند و صدق گفتار من روشن گردد. عباسیان از میان دانشمندان، «یحیی بن اکثم» را (به دلیل شهرت علمی وی) انتخاب کردند و مامون جلسهای برای سنجش میزان علم و آگاهی امام جواد ترتیب داد. در آن مجلس یحیی رو به مامون کرد و گفت: اجازه میدهی سؤالی از این جوان بنمایم؟ مامون گفت: از خود او اجازه بگیر. یحیی از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه میخواهی بپرس. یحیی گفت: درباره شخصی که محرم بوده و در آن حال حیوانی را شکار کرده است، چه میگویید؟ (4) امام جواد-علیه السلام-فرمود: آیا این شخص، شکار را در حل (خارج از محدوده حرم) کشته استیا در حرم؟ عالم به حکم حرمتشکار در حال احرام بوده یا جاهل؟ عمدا کشته یا بخطا؟ آزاد بوده یا برده؟ صغیر بوده یا کبیر؟ برای اولین بار چنین کاری کرده یا برای چندمین بار؟ شکار او از پرندگان بوده یا غیر پرنده؟ از حیوانات کوچک بوده یا بزرگ؟ باز هم از انجام چنین کاری ابا ندارد یا از کرده خودپشیمان است؟ در شب شکار کرده یا در روز؟ در احرام عمره بوده یا احرام حج؟ ! یحیی بن اکثم از این همه فروع که امام برای این مسئله مطرح نمود، متحیر شد و آثار ناتوانی و زبونی در چهرهاش آشکار گردید و زبانش به لکنت افتاد به طوری که حضار مجلس ناتوانی او را در مقابل آن حضرت نیک دریافتند. مامون گفت: خدای را بر این نعمتسپاسگزارم که آنچه من اندیشیده بودم همان شد. سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آیا اکنون آنچه را که نمیپذیرفتید دانستید؟ ! (5) حکم شکار در حالات گوناگون توسط محرمآنگاه پس از مذاکراتی که در مجلس صورت گرفت، مردم پراکنده گشتند و جز نزدیکان خلیفه، کسی در مجلس نماند. مامون رو به امام جواد-علیه السلام-کرد و گفت: قربانت گردم خوب است احکام هر یک از فروعی را که در مورد کشتن صید در حال احرام مطرح کردید، بیان کنید تا استفاده کنیم. امام جواد-علیه السلام-فرمود: بلی، اگر شخص محرم در حل (خارج از حرم) شکار کند و شکار از پرندگان بزرگ باشد، کفارهاش یک گوسفند است و اگر در حرم بکشد کفارهاش دو برابر است;و اگر جوجه پرندهای را در بیرون حرم بکشد کفارهاش یک بره است که تازه از شیر گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بکشد هم بره و هم قیمت آن جوجه را باید بدهد;و اگر شکار از حیوانات وحشی باشد، چنانچه گورخر باشد کفارهاش یک گاو است و اگر شتر مرغ باشد کفارهاش یک شتر است و اگر آهو باشد کفاره آن یک گوسفند است و اگر هر یک از اینها را در حرم بکشد کفارهاش دو برابر میشود. و اگر شخص محرم کاری بکند که قربانی بر او واجب شود، اگر در احرام حجباشد باید قربانی را در «منی» ذبح کند و اگر در احرام عمره باشد باید آن را در «مکه» قربانی کند. کفاره شکار برای عالم و جاهل به حکم، یکسان است;منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب کفاره) گناه نیز کرده است، ولی در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. کفاره شخص آزاد بر عهده خود او است و کفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغیر کفاره نیست ولی بر کبیر واجب است و عذاب آخرت از کسی که از کردهاش پشیمان استبرداشته میشود، ولی آنکه پشیمان نیست کیفر خواهد شد (6).
مامون گفت: احسنت ای ابا جعفر! خدا به تو نیکی کند! حال خوب استشما نیز از یحیی بن اکثم سؤالی بکنید همان طور که او از شما پرسید. در این هنگام ابو جعفر-علیه السلام-به یحیی فرمود: بپرسم؟ یحیی گفت: اختیار با شماست فدایتشوم، اگر توانستم پاسخ میگویم و گرنه از شما بهرهمند میشوم. ابو جعفر-علیه السلام-فرمود: به من بگو در مورد مردی که در بامداد به زنی نگاهمیکند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا میآید آن زن بر او حلال میشود، و چون ظهر میشود باز بر او حرام میشود، و چون وقت عصر میرسد بر او حلال میگردد، و چون آفتاب غروب میکند بر او حرام میشود، و چون وقت عشاء میشود بر او حلال میگردد، و چون شب به نیمه میرسد بر او حرام میشود، و به هنگام طلوع فجر بر وی حلال میگردد؟ این چگونه زنی است و با چه چیز حلال و حرام میشود؟ یحیی گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ این پرسش راه نمیبرم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمیدانم، اگر صلاح میدانید از جواب آن، ما را مطلع سازید. ابو جعفر-علیه السلام-فرمود: این زن، کنیز مردی بوده است. در بامدادان، مرد بیگانهای به او نگاه میکند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا میآید، کنیز را از صاحبش میخرد و بر او حلال میشود، چون ظهر میشود او را آزاد میکند و بر او حرام میگردد، چون عصر فرا میرسد او را به حباله نکاح خود در میآورد و بر او حلال میشود، به هنگام مغرب او را «ظهار» میکند (7) و بر او حرام میشود، موقع عشا کفاره ظهار میدهد و مجددا بر او حلال میشود چون نیمی از شب میگذرد او را طلاق میدهد و بر او حرام میشود و هنگام طلوع فجر رجوع میکند و زن بر او حلال میگردد (8). جلوههایی از علم گسترده امام1-فتوای قضائی امام و شکست فقهای درباریامام جواد-علیه السلام-غیر از مناظراتش که دو نمونه از آن یاد شد، گاه از راههای دیگر نیز بیمایگی فقها و قضات درباری را روشن نموده برتری خود بر آنان را در پرتو علم امامت ثابت میکرد و از این رهگذر اعتقاد به اصل «امامت» را در افکار عمومی تثبیت مینمود. از آن جمله فتوایی بود که امام در مورد چگونگی قطع دست دزد صادر کرد که تفصیل آن بدین قرار است: «زرقان» (9) ، که با «ابن ابی دؤاد» (10) دوستی و صمیمیت داشت، میگوید: یک روز «ابن ابی دؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالی که بشدت افسرده و غمگین بود. علت را جویا شدم. گفت: امروز آرزو کردم که کاش بیستسال پیش مرده بودم! پرسیدم: چرا؟ گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر (امام جواد) در مجلس معتصم بر سرم آمد! گفتم: جریان چه بود؟ گفت: شخصی به سرقت اعتراف کرد و از خلیفه (معتصم) خواست که با اجرای کیفر الهی او را پاک سازد. خلیفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن علی» (حضرت جواد) را نیز فرا خواند و از ما پرسید: دست دزد از کجا باید قطع شود؟ من گفتم: از مچ دست. گفت: دلیل آن چیست؟ گفتم: چون منظور از دست در آیه تیمم: «فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم» (11): «صورت و دستهایتان را مسح کنید» تا مچ دست است. گروهی از فقها در این مطلب با من موافق بودند و میگفتند: دست دزد باید از مچ قطع شود، ولی گروهی دیگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود، و چون معتصم دلیل آن را پرسید، گفتند: منظور از دست در آیه وضو: «فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق» (12): «صورتها و دستهایتان را تا آرنجبشویید» تا آرنج است. آنگاه معتصم رو به محمد بن علی (امام جواد) کرد و پرسید: نظر شما در این مسئله چیست؟ گفت: اینها نظر دادند، مرا معاف بدار. معتصم اصرار کرد و قسم داد که باید نظرتان را بگویید. محمد بن علی گفت: چون قسم دادی نظرم را میگویم. اینها در اشتباهند، زیرا فقط انگشتان دزد باید قطع شود و بقیه دستباید باقی بماند. معتصم گفت: به چه دلیل؟ گفت: زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق میپذیرد: صورت (پیشانی) ، دو کف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشتبزرگ پا) . بنا بر این اگر دست دزد از مچ یا آرنج قطع شود، دستی برای او نمیماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نیز خدای متعال میفرماید: «و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا» (13): «سجده گاهها (هفت عضوی کهسجده بر آنها انجام میگیرد) از آن خداست، پس، هیچ کس را همراه و همسنگ با خدا مخوانید (و عبادت نکنید) » (14) و آنچه برای خداست، قطع نمیشود. «ابن ابی دؤاد» میگوید: معتصم جواب محمد بن علی را پسندید و دستور داد انگشتان دزد را قطع کردند (و ما نزد حضار، بی آبرو شدیم!) و من همانجا (از فرط شرمساری و اندوه) آرزوی مرگ کردم! (15)
نقل شده است که پس از آنکه مامون دخترش را به امام جواد تزویج کرد (16) در مجلسی که مامون و امام و یحیی بن اکثم و گروه بسیاری در آن حضور داشتند، یحییبه امام گفت: روایتشده است که جبرئیل به حضور پیامبر رسید و گفت: یا محمد! خدا به شما سلام میرساند و میگوید: «من از ابوبکر راضی هستم، از او بپرس که آیا او هم از من راضی است؟ » . نظر شما درباره این حدیث چیست؟ (17) امام فرمود: من منکر فضیلت ابوبکر نیستم، ولی کسی که این خبر را نقل میکند باید خبر دیگری را نیز که پیامبر اسلام در حجة الوداع بیان کرد، از نظر دور ندارد. پیامبر فرمود: «کسانی که بر من دروغ میبندند، بسیار شدهاند و بعد از من نیز بسیار خواهند بود. هر کس بعمد بر من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حدیثی از من برای شما نقل شد، آن را به کتاب خدا و سنت من عرضه کنید، آنچه را که با کتاب خدا و سنت من موافق بود، بگیرید و آنچه را که مخالف کتاب خدا و سنت من بود، رها کنید» . امام جواد افزود: این روایت (درباره ابوبکر) با کتاب خدا سازگار نیست، زیرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفریدیم و میدانیم در دلش چه چیز میگذرد و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم» (18). آیا خشنودی و ناخشنودی ابوبکر بر خدا پوشیده بوده است تا آن را از پیامبر بپرسد؟ ! این عقلا محال است. یحیی گفت: روایتشده است که: «ابوبکر و عمر در زمین، مانند جبرئیل در آسمان هستند» . حضرت فرمود: درباره این حدیث نیز باید دقتشود، چرا که جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهی از آن دو سر نزده استو لحظهای از دایره اطاعتخدا خارج نشدهاند، ولی ابوبکر و عمر مشرک بودهاند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شدهاند، اما اکثر دوران عمرشان را در شرک و بت پرستی سپری کردهاند، بنابر این محال است که خدا آن دو را به جبرئیل و میکائیل تشبیه کند. یحیی گفت: همچنین روایتشده است که: «ابو بکر و عمر دو سرور پیران اهل بهشتند» (19). درباره این حدیث چه میگویید؟ . حضرت فرمود: این روایت نیز محال است که درستباشد، زیرا بهشتیان همگی جوانند و پیری در میان آنان یافت نمیشود (تا ابو بکر و عمر سرور آنان باشند! ) این روایت را بنی امیه، در مقابل حدیثی که از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم درباره حسن و حسین-علیهما السلام-نقل شده است که «حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند» ، جعل کردهاند. یحیی گفت: روایتشده است که «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است» . حضرت فرمود: این نیز محال است;زیرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد صلی الله علیه و آله و سلم و همه انبیا و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشتبا نور اینها روشن نمیشود ولی با نور عمر روشن میگردد؟ ! یحیی اظهار داشت: روایتشده است که «سکینه» به زبان عمر سخن میگوید (عمر هر چه گوید، از جانب ملک و فرشته میگوید) . حضرت فرمود: من منکر فضیلت عمر نیستم;ولی ابوبکر، با آنکه از عمر افضل است، بالای منبر میگفت: «من شیطانی دارم که مرا منحرف میکند، هرگاهدیدید از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درستباز آورید» . یحیی گفت: روایتشده است که پیامبر فرمود: «اگر من به پیامبری مبعوث نمیشدم، حتما عمر مبعوث میشد» (20). امام فرمود: کتاب خدا (قرآن) از این حدیث راستتر است، خدا در کتابش فرموده است: «به خاطر بیاور هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح... » (21). از این آیه صریحا بر میآید که خداوند از پیامبران پیمان گرفته است، در این صورت چگونه ممکن است پیمان خود را تبدیل کند؟ هیچ یک از پیامبران به قدر چشم به هم زدن به خدا شرک نورزیدهاند، چگونه خدا کسی را به پیامبری مبعوث میکند که بیشتر عمر خود را با شرک به خدا سپری کرده است؟ ! و نیز پیامبر فرمود: «در حالی که آدم بین روح و جسد بود (هنوز آفریده نشده بود) من پیامبر شدم» . باز یحیی گفت: روایتشده است که پیامبر فرمود: «هیچگاه وحی از من قطع نشد، مگر آنکه گمان بردم که به خاندان خطاب (پدر عمر) نازل شده است» ، یعنی نبوت از من به آنها منتقل شده است. حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا امکان ندارد که پیامبر در نبوت خود شک کند، خداوند میفرماید: «خداوند از فرشتگان و همچنین از انسانها رسولانی بر میگزیند» (22). (بنابر این، با گزینش الهی، دیگر جای شکی برای پیامبر در باب پیامبری خویش وجود ندارد) . یحیی گفت: روایتشده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اگر عذاب نازل میشد، کسی جز عمر از آن نجات نمییافت» . حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا خداوند به پیامبر اسلام فرموده است: «و مادام که تو در میان آنان هستی، خداوند آنان را عذاب نمیکند و نیز مادام که استغفار میکنند، خدا عذابشان نمیکند» (23). بدین ترتیب تا زمانی که پیامبر در میان مردم است و تا زمانی که مسلمانان استغفار میکنند، خداوند آنان را عذاب نمیکند (24). پینوشتها: 1) پس از آن حضرت، فرزندش علی هادی-علیه السلام-نیز در همین سنین و بلکه کمتر از آن به امامت رسید و بعد از او امام مهدی-علیه السلام-نیز، در حالی که بیش از نجسال نداشت، به این منصب نائل گردید. 2) یحیی یکی از دانشمندان نامدار زمان مامون، خلیفه عباسی، بود که شهرت علمی او در رشتههای گوناگون علوم آن زمان زبانزد خاص و عام بود. او در علم فقه تبحر فوق العادهای داشت و با آنکه مامون خود از نظر علمی وزنه بزرگی بود، ولی چنان شیفته مقام علمی یحیی بود که اداره امور مملکت را به عهده او گذاشت و با حفظ سمت، مقام قضاء را نیز به وی واگذار کرد. یحیی علاوه بر اینها دیوان محاسبات و رسیدگی به فقرا را نیز عهده دار بود. خلاصه آنکه تمام کارهای کشور اسلامی پهناور آن روز زیر نظر او بود و چنان در دربار مامون تقرب یافته بود که گویی نزدیکتر از او به مامون کسی نبود. اما متاسفانه یحیی، با آن مقام بزرگ علمی، از شخصیت معنوی برخوردار نبود. او علم را برای رسیدن به مقام و شهرت و به منظور فخر فروشی و برتری جویی فراگرفته بود. هر دانشمندی به دیدار او میرفت، آنقدر از علوم گوناگون از وی سؤال میکرد تا طرف به عجز خود در مقابل وی اقرار کند! 3) در مورد ازدواج امام جواد، در صفحات آینده توضیح خواهیم داد. 4) یکی از اعمالی که برای اشخاص در حال احرام، در جریان اعمال حجیا عمره حرام استشکار کردن است. در میان احکام فقهی، احکام حج، پیچیدگی خاصی دارد، ازینرو افرادی مثل یحیی بن اکثم، از میان مسائل مختلف، احکام حج را مطرح میکردند تا به پندار خود، امام را در بن بست علمی قرار دهند! 5) مجلسی، بحار الانوار، الطبعة الثانیة، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 75-76-قزوینی، سید کاظم، الامام الجواد من المهد الی اللحد، الطبعة الاولی، بیروت، مؤسسة البلاغ، 1408 ه. ق، ص 168-172. راوی این قضیه «ریان بن شبیب» -دایی معتصم-است که از یاران امام رضا-علیه السلام-و امام جواد و از محدثان مورد وثوق بوده است (قزوینی، همان کتاب، ص 168-شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 319-321-طبرسی، الاحتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350، ص 245-مسعودی، اثبات الوصیة، نجف، منشورات المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 216-شیخ مفید، الاختصاص، تصحیح و تعلیق: علی اکبر الغفاری، منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة-قم المقدسة، ص 99) . 6) مجلسی، همان کتاب، ص 77-قزوینی، همان کتاب، ص 174-شیخ مفید، الارشاد، ص 322-طبرسی، همان کتاب، ص 246-مسعودی، همان کتاب، ص 217-شیخ مفید، الاختصاص، ص 100. 7) ظهار عبارت از این است که مردی به زن خود بگوید: پشت تو برای من یا سبتبه من، مانند پشت مادرم یا خواهرم، یا دخترم هست، و در این صورت باید کفاره ظهار بدهد تا همسرش مجددا بر او حلال گردد. ظهار پیش از اسلام در عهد جاهلیت نوعی طلاق حساب میشد و موجب حرمت ابدی میگشت، ولی حکم آن در اسلام تغییر یافت و فقط موجب حرمت و کفاره (به شرحی که گفته شد) گردید. 8) مجلسی، همان کتاب، ص 78-قزوینی، همان کتاب، ص 175-شیخ مفید، الارشاد، ص 322-طبرسی، همان کتاب، ص 247. 9) زرقان (بر وزن عثمان) لقب ابو جعفر بوده که مردی محدث بوده است و فرزندش بنام «عمرو» استاد اصمعی محسوب میشده است (مجلسی، همان کتاب، ج 50، ص 5، پاورقی) . 10) ابن ابی دؤاد (بر وزن غراب) در زمان خلافت مامون، معتصم، واثق و متوکل عباسی، قاضی بغداد بوده است (مجلسی، همان کتاب، ص 5، پاورقی) 11) سوره مائده: آیه 5. 12) سوره مائده: آیه 5. 13) سوره جن: آیه 18. 14) مسجد (بکسر جیم: بر وزن مجلس، یا بفتح جیم: بر وزن مشعل، جمع آن مساجد) به معنای محل سجده است، و همان طور که مسجدها و خانه خدا و مکانی که پیشانی روی آن قرار میگیرد، محل سجده هستند، خود پیشانی و شش عضو دیگر نیز که با آنها سجده میکنیم محل سجده محسوب میشوند و به همین اعتبار در این روایت «المساجد» به معنای هفت عضوی که با آنها سجده میشود، تفسیر شده است. نیز در دو روایت دیگر از امام صادق-علیه السلام-در کتاب کافی و همچنین یک روایت در تفسیر علی بن ابراهیم قمی «المساجد» به همین هفت عضو تفسیر شده است. شیخ صدوق نیز در کتاب «فقیه» ، «المساجد» را به هفت عضو سجده تفسیر نموده است. همین معنا را از «سعید بن جبیر» و «زجاج» و «فراء» نیز نقل کردهاند. ضمنا باید توجه داشت که اگر تفسیر «المساجد» به هفت عضو یاد شده، جای خدشه داشت، حتما فقهائی که در مجلس معتصم حاضر و در صدد خردهگیری بر کلام امام بودند، اشکال میکردند. بنا بر این چون هیچ گونه اعتراضی از طرف فقهای حاضر در مجلس ابراز نشد، معلوم میشود به نظر آنان نیز «المساجد» به معنای هفت عضو سجده بوده و یا لااقل یکی از معانی آن محسوب میشده است. (پیشوای نهم حضرت امام محمد تقی-علیه السلام-، مؤسسه در راه حق، ص 26-29، به نقل از: تفسیر صافی، ج 2، ص 752-تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 440-تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص 372) . 15) پیشوای نهم... ، همان صفحات-طبرسی، مجمع البیان، شرکة المعارف الاسلامیة، 1379 ه. ق، ج 10، ص 372-عیاشی، کتاب التفسیر، تصحیح و تعلیق: حاج سید هاشم رسولی محلاتی ، قم، مطبعة علمیة، ج 1، ص 320-سید هاشم حسینی بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن، قم، مطبوعاتی اسماعیلیان، ج 1، ص 471-مجلسی، همان کتاب، ج 50، ص 1-5-قزوینی، همان کتاب، ص 294-شیخ حر عاملی، وسائل الشیعة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج 18، ص 490 (ابواب حد السرقة، باب 4) . 16) در مورد این ازدواج در صفحات آینده بحثخواهیم کرد. 17) علامه امینی در کتاب الغدیر (ج 5، ص 321) مینویسد: این حدیث دروغ و از احادیث مجعول محمد بن بابشاذ است. 18) «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید» (سوره ق: 16) . 19) علامه امینی این حدیث را از برساختههای «یحیی بن عنبسة» شمرده و غیر قابل قبول میداند، زیرا یحیی شخصی جاعل حدیث و دغلکار بوده است (الغدیر، ج 5، ص 322) . «ذهبی» نیز «یحیی بن عنبسه» را جاعل حدیث و دغلکار و دروغگو میداند و او را معلوم الحال شمرده و احادیثش را مردود معرفی میکند (میزان الاعتدال، الطبعة الاولی، تحقیق: علی محمد البجاوی، دار احیاء الکتب العربیة، 1382 ه. ق، ج 4، ص 400) . 20) علامه امینی ثابت کرده است که راویان این حدیث دروغگو بودهاند (الغدیر، ج 5، ص 312 و 316) . 21) «و اذ اخذنا من النبیین میثاقهم و منک و من نوح» (سوره احزاب: 7) 22) «الله یصطفی من الملائکة رسلا و من الناس» (سوره حج: 75) 23) «و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون» (سوره انفال: 33) 24) طبرسی، احتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350 ه. ق، ج 2، ص 247-248-مجلسی، بحار الانوار، الطبعة الثانیة، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 80-83-قرشی، سید علی اکبر، خاندان وحی، چاپ اول، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1368 ه. ش، ص 644-647-مقرم، سید عبد الرزاق، نگاهی گذرا بر زندگانی امام جواد-علیه السلام-، ترجمه دکتر پرویز لولاور، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1370 ه. ش، ص 98-100 |
|
|||
بر گرفته شده از سایت :http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=3674 |